مرام نامه پل

ما راه را بلد نبودیم.
هنوز هم بلد نیستیم.فقط می‌دانستیم:
ماندن در جای اشتباه، بدتر از رفتن به دل نادانسته‌هاست.

خانه‌ای داشتیم؛ کوچک، گرم، پر از رویا. اما سیل آمد. خانه رفت. رویاها شکست. و ما ماندیم. ما ماندیم و چند تکه چوب. چند تکه چوب خیس، تمام دارایی ما بود. همان‌ها شد دستاویز بقا. با همان تکه‌ها، قایق ساختیم. نه برای رفتن، برای غرق نشدن. قایق، جان‌مان را نگه داشت. اما راه، طولانی‌تر از آن بود که قایق تحملش کند. مجبور شدیم یاد بگیریم اضافه کنیم: تخته‌ای، پارویی، بادبانی، تجربه‌ای، شکستی، رفاقتی، صبری، و هر چیزی که می‌توانست کمی ما را نگه دارد. و کم‌کم، قایق در حال تبدیل شدن به کشتی بود. نه ناگهانی، نه پیروزمندانه، آهسته، خسته، با هر موجی که خوردیم، با هر روزی که ماندیم. هیچ لحظه‌ای نبود که بفهمیم: «الان شد.» فقط وقتی به عقب نگاه کردیم، فهمیدیم: ما دیگر فقط یک قایق نبودیم. رفتیم. از جزیره‌ای به جزیره‌ای. از سوالی به انسانی. از زخم به امیدی. و آنجا فهمیدیم: درد اصلی دنیا نداشتن نیست. درد اصلی دنیا، نبودن است. فاصله است. نبودنِ آدم‌ها با خودشان. نبودنِ دل‌ها کنار هم. نبودنِ معنا در هیاهوی داشتن‌ها. آدم‌ها از هم جدا شده بودند. صداها خاموش شده بود. دره‌هایی بین دل‌ها کشیده شده بود.

و همان‌جا فهمیدیم: باید پل ساخت. نه برای فتح، نه برای نمایش، بلکه برای عبور. برای دیدن. برای رسیدن. ما پل ساختیم از صبر، از شک، از روزهایی که ته نداشت، از شب‌هایی که هیچ چراغی در آن روشن نبود. نه با نقشه‌های بزرگ، نه با وعده‌های قهرمانانه. فقط با ماندن، فقط با ساختن. ما پل را از سنگ نساختیم. از انسان ساختیم. از دست‌هایی که بلد نبودند معجزه کنند، اما بلد بودند نایستند. ما هنوز راه را بلد نیستیم.
اما بلدیم بمانیم. بسازیم. بی‌اطمینان، بی‌ترس.

چون فهمیده‌ایم: ساختن، از طوفان بلندتر است.

مرام نامه پل